برچسب:
نویسنده: الینا افشاری
برچسب:
نویسنده: الینا افشاری
اینقدر در زندگیام کم باران دیدهام که وقتی لطف آسمان شامل حال ما زمینیها میشود و باران میبارد دلم میخواهد هیچ جای دیگری نباشم جز در خیابان. جایی باشم که هیچ سقفی نباشد، هیچ کاری نداشته باشم و فقط قدم بزنم، بایستم، با چشمهایی نیمهباز به آسمان نگاه کنم، خیس شوم، سردم شود اما هیچجا نروم. دلم میخواهد باران در من جذب شود شاید این عطش چند ساله را سیراب کند...
برچسب:
نویسنده: الینا افشاری
صدای خسته تو مرا خشکاند و لحن مردانه مهربانت که در آن حال هم نگران منی که غصه نخورم، میخکوبم کرد. چرا اینقدر خوبی؟ چرا تا این اندازه مرا دوست داری؟ چرا با من بد نمیشوی؟ چرا مرا پس نمیزنی؟ چرا در سختترین شرایط هم فکر منی؟
حتی در فکرم هم نمیتوانم برایت جز خیر بخواهم...
برچسب:
نویسنده: الینا افشاری
یک نفر نیست بیاید و دست مرا بگیرد؟ من نمیخواهم همچنان در این لغتنامه روبروی کلمه "مسخ" ایستاده باشم. یک نفر نیست که نگران آن دختری شود که به طرزی جادویی و تدریجی از کلمه "عشق" و "شور" و "زندگی" جدایش کرده اند و درست روبروی "مسخ" نشاندهاند؟
پس نوشت:
بیدار میمانیم، تا 3 صبح برایت حرف میزنم. تا 3 صبح دلم به بوسیدن رضایت نمیدهد. خودم را میپیچم دور پتو و دوست دارم آن زیر که میروم از جایی مثل هاگوارتز سردرآرم. همینقدر کودکانه و محال...
برچسب:
نویسنده: الینا افشاری
وطنم اینقدر تلخ شده است که آنهایی که دوستشان دارم را راهی آنسوی کره زمین، راهی کانادا کرد...
برچسب:
نویسنده: الینا افشاری
برچسب:
نویسنده: الینا افشاری