خرید بک لینک
در خیابان ناگهان میایستی، مرا مینگری و میگویی " میتوانم همین حالا، همین جا بابت داشتن تو سجده شکر کنم، باورم کن دختر. میتوانم" وای بر من اگر شک کنم؛ شک نمیکنم و به پرواز در میآیم. گویی دیگر پاهایم پاییز خیابانها را قدم نمیزند، دیگر هوای شب مهر ماه، سرد نیست. انگار من یک جام شراب را لاجرعه نوشیدهام؛ گونههایم، گردنم و تمام بدنم یکباره گر میگیرد.

برچسب: نویسنده: الینا افشاری تاريخ: شنبه 30 تير 1397 ساعت: 21:59

مینویسم و پاک میکنم. مینویسم و خط میزنم، مینویسم و آرام نمیشوم. نمیخواهم ثبتشان کنم، نمیخواهم تکرارشان کنم. نمیخواهم اثری، نشانهای، چیزی از این عشق درون من زنده بماند. من کمر به قتل دست نوشتههایم بسته ام. نمیخواهم روی کاغذ بیایند، نمیخواهم جلوی چشمان من جان بگیرند، نمیخواهم اثری از این احساس قوی درون من بماند،... آه دکتر جان، امان از تو دکتر!

برچسب: نویسنده: الینا افشاری تاريخ: شنبه 30 تير 1397 ساعت: 21:59

اینقدر در زندگیام کم باران دیدهام که وقتی لطف آسمان شامل حال ما زمینیها میشود و باران میبارد دلم میخواهد هیچ جای دیگری نباشم جز در خیابان. جایی باشم که هیچ سقفی نباشد، هیچ کاری نداشته باشم و فقط قدم بزنم، بایستم، با چشمهایی نیمهباز به آسمان نگاه کنم، خیس شوم، سردم شود اما هیچجا نروم. دلم میخواهد باران در من جذب شود شاید این عطش چند ساله را سیراب کند...

برچسب: نویسنده: الینا افشاری تاريخ: شنبه 30 تير 1397 ساعت: 21:59

صدای خسته تو مرا خشکاند و لحن مردانه مهربانت که در آن حال هم نگران منی که غصه نخورم، میخکوبم کرد. چرا اینقدر خوبی؟ چرا تا این اندازه مرا دوست داری؟ چرا با من بد نمیشوی؟ چرا مرا پس نمیزنی؟ چرا در سختترین شرایط هم فکر منی؟


حتی در فکرم هم نمیتوانم برایت جز خیر بخواهم...

برچسب: نویسنده: الینا افشاری تاريخ: شنبه 30 تير 1397 ساعت: 21:59

یک نفر نیست بیاید و دست مرا بگیرد؟ من نمیخواهم همچنان در این لغتنامه روبروی کلمه "مسخ" ایستاده باشم. یک نفر نیست که نگران آن دختری شود که به طرزی جادویی و تدریجی از کلمه "عشق" و "شور" و "زندگی" جدایش کرده اند و درست روبروی "مسخ" نشاندهاند؟


پس نوشت:

بیدار میمانیم، تا 3 صبح برایت حرف میزنم. تا 3 صبح دلم به بوسیدن رضایت نمیدهد. خودم را میپیچم دور پتو و دوست دارم آن زیر که میروم از جایی مثل هاگوارتز سردرآرم. همینقدر کودکانه و محال...

برچسب: نویسنده: الینا افشاری تاريخ: شنبه 30 تير 1397 ساعت: 21:59

وطنم اینقدر تلخ شده است که آنهایی که دوستشان دارم را راهی آنسوی کره زمین، راهی کانادا کرد...

برچسب: نویسنده: الینا افشاری تاريخ: شنبه 30 تير 1397 ساعت: 21:59

به نام خدا به همین سادگی شش سال سر شد. شش سال از روزی که با یک تلفن، سراسیمه به سمت خانه پدری رفتم تا زهرآگینترین تصویر عمرم تا کنون را با چشمانی کاملا باز ببینم. تصویر پدر، با لباس خانه، امن و به آرامش رسیده. به همین سرعت این روزها طی شد و مرا از درون تغییر داد. باید اعتراف کنم که مرا تلخ کرد و خشکاند؛ گویی بیست و شش تیر نود و دو آمده بود که من عبوس را به

برچسب: نویسنده: الینا افشاری تاريخ: شنبه 30 تير 1397 ساعت: 21:59

صفحه بندی